عبرتی باشد برای آنانی که شعار (نه غزه نه لبنان ...) سر میدهند

 لذا از چنگ آنها می گریزد، خود را به دیوار می رساند و با یک جهش از روی دیوار به پشت مدرسه که زمینی باز و دارای قبرهای باستانی است می پرد و می گریزد.هنگامی که خبر به من رسید، من در چند کیلومتری این مدرسه و در مدرسه دیگری بودم. عده ای از نیروهای خود را، همراه مسئول نظامی خود به این مدرسه فرستادم که قضایا را تحقیق کند. آنها نیز نزد مدیر مدرسه جمع شدند و همه قضایا را بازگو کردند. مدیر مدرسه گفت که فردا محاکمه ای تشکیل می دهد، «محمدفتونی» و آن دانشجویان کمونیست را در محکمه حاضر می کند و در آنجا حکم صادر می نماید. از آنجا که ما نمی خواستیم درگیری های داخلی به وجود بیاید، من «محمدفتونی» را شخصاً خواستم و به او گفتم: «تو باید روز بعد ساعت چهار بعدازظهر در این محکمه حاضر شوی و آنچه را که مدیر حکم می کند بپذیری، حتی اگر اخراج از مدرسه باشد.» «محمدفتونی» نیز پذیرفت و روز بعد در ساعت دو بعدازظهر رهسپار مدرسه شد.ساعت سه بعدازظهر، یعنی یک ساعت قبل از محکمه، کمونیست ها دوباره مدرسه را محاصره کردند. «محمدفتونی» خواست مانند روز پیش خود را از حلقه محاصره نجات دهد. بنابراین از دیوار خود را به کوچه پرتاب کرد، ولی در مقابل خود متأسفانه ماشین های حزب کمونیست را با اسلحه سنگین مشاهده نمود که همه به سوی او نشانه روی کرده بودند. به او فرمان دادند که دست های خود را بالا ببرد، یعنی تسلیم شود. «محمدفتونی» گفت: «به خدا سوگند که جز در مقابل خدا، در مقابل هیچ قدرتی تسلیم نخواهم شد و دست بلند نخواهم کرد.» یک رگبار گلوله بر او می وزد و سینه او را هدف قرار می دهد و او در خاک و خون خویش می غلطد.در این موقع یکی از بهترین ستارگان سازمان «امل» به نام «علی مرتضی»، که فرمانده سازمان «امل» در شهر صور بود و ماه های متوالی در برابر اسرائیل جنگیده بود و مدت های مدید در بیروت، در «شیاح» در برابر فالانژیست ها فداکاری ها کرده بود، فرا می رسد. شاید عکس معروفی را که در روزهای انقلاب در شهر تهران بر دست تظاهرکنندگان می گرداندند و جوانی را با حالت رزمی، کلاشنیکوف در دست بر روی تخته سنگی نشان می داد دیده باشید. این عکس، عکس «علی مرتضی» است که در جنوب لبنان در «بنت جُبَیْلْ» کنار سنگر مقابل اسرائیل خود من از این جوان فداکار و فرمانده بزرگ برداشتم و بعداً دیگران از آن استفاده کردند و در تظاهرات خویش این عکس را می گرداندند. هم اکنون نیز کتاب های متعددی را می بینید که عکس «علی مرتضی» در پشت آنها نقش بسته است. «علی مرتضی» قهرمان بزرگ، رزمنده بی نظیر و مؤمنی که به راستی نظیر نداشت و فرمانده سازمان «امل» در شهر صور بود، از راه فرا می رسد و می بیند «محمدفتونی» دوست او در خاک و خون می غلطد. به سرعت خود را به او می رساند که او را بلند کند و به بیمارستان برساند. هنوز نمی داند چه شده است. هنگامی که پیش می رود تا «محمدفتونی» را بردارد، یک رگبار مسلسل نیز به طرف او سرازیر می شود و او با یک خیز خود را بر خاک می اندازد و در پشت دیوار سنگر می گیرد و از رگبار گلوله جان سالم به در می برد. او احساس می کند که دشمن قدم به قدم نزدیک و نزدیک تر می شود و او فقط یک هفت تیر دارد، که 9 گلوله در آن بیشتر نیست. با 9 گلوله خود هشت نفر از دشمن را به خاک می اندازد و دشمن در این وقت با آر. پی. جی و دوشکا و اسلحه سنگین منطقه او را می کوبد. او همچون گنجشک از یک طرف به طرف دیگر می جهد و می زند تا سرانجام گلوله هایش تمام می شود و هدف گلوله قرار می گیرد و بر خاک می افتد.اینجا می خواهم داستانی را برای شما بازگو کنم که ضروری است، این جوان؛ علی مرتضی، که از خانواده مرتضی، همان نویسنده بزرگ نهج البلاغه و از سادات بیت مرتضی است، در روزهای پیروزی انقلاب آرزو می کرد که به ایران بیاید و در ایران به شهادت برسد. ما نیز در نظر داشتیم که پانصد رزمنده سازمان «امل» را تجهیز کنیم و خود را به وسط معرکه برسانیم. با دولت سوریه صحبت کرده بودیم و دولت سوریه نیز پذیرفته بود که هواپیما و همه امکانات در اختیار ما بگذارد تا این پانصد نفر رزمنده سازمان امل را به هر کجا که ما می خواهیم حتی در فرح آباد، در وسط خیابان های تهران پیاده کند و خود من دست اندکار این سازماندهی بودم تا این افراد را با این امکانات نظامی در وسط معرکه نبرد پیاده کنم. من نمی توانم شوق و حرارت و احساسی که این جوان برای آمدن به ایران و شهادت در کناربرادران ایرانی خویش داشتند بیان کنم. اما همچنان که می دانید، نبرد در تهران، بیش از بیست وچهار ساعت به طول نینجامید، یا حتی کمتر از بیست وچهار ساعت، طاغوت گریخت و ملت پیروز شد. بنابراین فرصتی به دست نیامد که این رزمندگان، که ستاره های نبرد و بخصوص نبردهای چریکی هستند، به تهران بیایند و در کنار برادران ایرانی خود بجنگند.«علی مرتضی» یکی از آن کسانی بود که آنقدر شوق و رغبت برای آمدن به ایران داشت که حتی شب ها در مدرسه ما می خوابید. می ترسید که من بروم و او را با خود نبرم. او از جنوب لبنان آمده بود. از بیروت، از صحنه های جنگ کناره گیری کرده بود که مبادا او را جا بگذاریم، مبادا برویم و او را به همراه خود نبریم.به یاد دارم که در هفدهم شهریور 1357 هزاران نفر در تهران به شهادت رسیدند. در میان این شهدا جوانی بود که عکس او را در اروپا و امریکا منتشر کردند. این جوان مؤمن و پاک هدف گلوله قرار می گیرد و بر خاک می افتد و سپس همه نیروی خود را جمع می کند و دوباره بر پای می ایستد، تا نماز شهادت به جای آورد و بعد بمیرد. با آن خلوص و با آن پاکی و طهارت که بر پای ایستاده است و خون از بدنش جاری است و نماز بر زبانش می گذرد، در همین لحظه رگبار گلوله ای از طرف تانک ها به سوی او می وزد و او را بر خاک شهادت می اندازد، درحالی که نماز بر لبانش جاری بوده است.هنگامی که من این داستان را از شهید برای کادرهای سازمان «امل» تشریح می کردم، «علی مرتضی» به شدت گریه می کرد، مرتعش می شد و آرزو می کرد که چنین شهادتی نصیب او شود، تا آنجا که در آن روز منحوس توسط حزب کمونیست هدف گلوله قرار می گیرد و بر خاک می افتد. آنها که در اطراف بودند مشاهده کردند که «علی مرتضی» هنوز نیمه جانی داشت، بدن خود را به سمت قبله کرده و شروع می کند به نمازخواندن. می خواست مانند برادر شهید خود در هفدهم شهریور، آخرین لحظه حیات خود را با نماز شهادت به پایان برساند، ولی دشمن خونخوار به او اجازه نمی دهد. به او نزدیک می شوند و با یک رگبار گلوله کلاشنیکوف از کمر او را به دونیم می کنند و با یک رگبار دیگر دست و شانه او را از بدن جدا می کنند و «محمدفتونی» را که همچنان در خون می غلطید با یک رگبار دیگر به شهادت می رسانند.تصور کنید! چنین ستارگانی، با چنین ایمانی توسط چه افراد خبیثی و با چه دلایل موهنی باید کشته شوند؛ زیرا می خواستند تصویر امام خمینی را در مدرسه به دیوار بچسبانند. تمثال امام مشخص کننده خط مکتبی است و حزب کمونیست نمی پذیرد که این خط و خط این امام بزرگ، در لبنان و در نقاط دیگر منتشر گردد. پس باید دو جوان بزرگ این چنین به شهادت برسند. روز بعد بازار شهر صور اعتصاب کرد، کمونیست ها به تمام دکان ها و بازاری ها و تجّار اولتیماتوم دادند که اگر مغازه هایتان را ببندید آن را منفجر خواهیم کرد، سرمایه شما را خواهیم گرفت و تهدیدهای دیگر. اما مردم صور گفتند که با چنین جنایت ها که حتی یزید نکرده است، حاضر نیستیم به ساز شما برقصیم، هرچه می خواهید بکنید. شهر صور در اعتصابی عمیق فرو رفت که بزرگترین درجه نفرت مردم را به حزب کمونیست و افراد وابسته به آنها نشان می داد.

عبرتی باشد برای آنانی که شعار (نه غزه نه لبنان ...) سر میدهند

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
اصلاح طلب فعال

سلام خدا قوت لينك شدي

نیروی ویژه

اشک را به چشمانم آوردی . راستی متن از قول کیست؟

مرتضی

سلام مطلبت فوق العاده بود. خیلی عالی وجذاب بود.ممنون یاعلی مدد